خرید بک لینک

بارانمیبارد——————- آنمردآمد ——————- آنمردباسبدآمد ——————- آنمرددرسبدامیدداشت ——————- اوامیدرادرباغچهکاشت ——————- دستِبارانمردرانوازشکرد. -درمیانسطرهایخالیاینداستان،زنیعاشقشدودرختباغچهشکوفهداد- «»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«» برداشتیآزاداز #تست_درک_معماری ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 20:03

انگار باورم نمیشه که اینجا هنوز وجود داره...

اگر کسی سری به اینجا میزنه هنوز

دوست دارم توی غریب آباد اینستاگرام هم ببینمش

zahra.sheets

یک جورهایی شبیه همینجا!

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: شنبه 2 اسفند 1399 ساعت: 4:56

ایستاده به سر بریدنِ رویایم . . .

اوست و آرزویی که نرسیده

منم و رویایی که ندارم

او و راه ِ مستقیمِ برآورده شدن

منم و میدانی پر از مانع برای دویدن

اویی و منی ؛

گره خورده در هم ، سر آستینِ خیالم دوخته شده به یقه ی فکرهایش ، بی ربط و با ربط ...

این روزها، اینست زندگی!

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:40

نیایید خوب باشید ، آدم ها را سرشار از بودن خودتان کنید و بروید. . .

دیواری که سالها از کنارش رد میشدید ، دل تنگتان میشود

و

ریشه های فرش محتاج نوازش شمایند ، که گهگاه مرتبشان میکردید و حالا نه!

پ.ن: من کمی، فقط کمی بیشتر از دیوار دل دارم...

پ.ن: بی تو چه کنم ای صنم ، از غمت رنگ خون دامنم

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:40

دارد میریزد قطره قطره امید از دلم، دارد آب میشود یک شمع کوچک ، کنج تنهاییام بادمیوزد ، بادمیوزد ... بادمیوزد و نمیتوانم تمام قد بایستم جلوی شمعِ کوچکِ امیدم پای ِدلم لنگ است چشم ِدلم خشک است تن ِروادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:40

بادبان ها ، آویخته

آردها را بیخته و الک ها را آویخته

کنار هم نسل هایم ، کنار هم سن و سالهایم غریبه ام ! نه که خسته باشم ، اما باید بنشینم و نفس تازه کنم ، بعد از این سربالاییِ تند و تیز...

و هزار بار ذکر بردارم که : گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی!

پ.ن: برای کودکی که امسال به اول دبستان میرفت!

پ.ن: میخونه .... میخوام چند روزی روحم رو به دست باد بسپارم!

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:40

چه میکنم این روزها؟ هر چه که هست - از کار و درس و عشق و زندگی - هر چه نگاه میکنم شبیه نیستم به قبل ، بهترم یا بد تر ...؟ نمیدانم! خوبم و به قول گلنن دویل اگر رنج دوتکه ام کرده باشد ، الان از آن وقت هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:40

یک وقتی دور میشوی ، فاصله میگیری ... فاصله میگیری ...فاصله میگیری تا به سراغت بیایند و آنقدر زندگی کرده ای که بدانی ، سراغت را نمیگیرند و تو عادت میکنی به نبودشان و آنها عادت میکنند به نبودت ؛ از پیچیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:40

بی قرارم قرارم ، حال خوبِ باباست ، که نیست ... که دردش چنگ انداخته بیخ گلوم و نمیگذارد راحت نفس بکشم... قرارم ، تولد علیرضاست که در تنهایی اش میگذرد ، که با بن تن و آنچارتد و باب اسفنجی و اوووه قطارِ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:40

این روزها دارم تلاشی میکنم که راهی باز کنم برای ورود به شادی های مردم که شادی هاشون باکیفیت تر بشه که بشود همدیگر را سورپرایز کنند و بتونند حتی ساعتی حس کنند همدیگر را بی انتها و بی درد دوست دارند امادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: جمعه 28 دی 1397 ساعت: 0:40

امروز تمام شد
امروز نقطه شد بر انتهاى خطِ پر هياهوي داستانم و ...
حالا سر سطر
سر سطر نقطه ندارد، اما ...
من كوچ كردم و رفتم ، نقطه شدم در دور دست، نقطه شدم در افق ...
در ديد آنكه نشست و تماشايم كرد!
نقطه شدم اين بار اول سطر و اين ؛ نقطه . نقطه . نقطه ها

يعنى ادامه دارد...


در دايره ى قسمت
ما نقطه ى تسليميم
لطف آنچه تو انديشى
حكم آنچه تو فرمايى .

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 3:55

تو امشب من را چه ديدى؟ پيراهن قرمز رنگى كه تا بحال نديده بودى؟ كفشهايى با پاشنه هاى بلند ...؟ يا طراوت جوانى؟ Lady in RED... هيچ لبخندم را تعبير كردن بلدى؟ ترنم موزون حزن را از چشمانم ميخوانى؟ يا حتى دست هايم، بااين رنگ ها و نگين هاى مسخره، رقص دستانم را ديدى؟ خيال نازكم را در آغوش كشيدن و نشكستن چطور...بلدى؟ بانوى قرمز پوش غمگين باشم و تو قرمز پوشى ام را نديده، دستِ دلكم را بگيرى و ببرى درست لب پرتگاه و بگويى بپريم؟! دلم بلرزد و جاى پرتگاه هرري نگاه بريزم توى نگاهت و باز بگيرى گوشه ى چين خورده دامنم را صاف كنى كه، بخند ديگه لامصب ، دلم رفت براى اون اخمت... سفت و سخت تر اخم كنم و توى سرم بشمرادامه مطلب

برچسب: اون,وقتِ,شبى, نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 3:55

لباستاكردن،يكىازآنچيزهاييستكهاززنبودنِسالهاودهههاىقبلىدستنخوردهبهمنرسيده ،هرچقدرلباسهاراماشينتماماتوماتيكبشويدوغذاهاباموادفريزرىدرستبشوند ،بازهمشبيهمادرمادربزرگمشايد،مينشينمودانهدانهپيرهنهاتوشلوارهامراتاميكنم ،حتىاگربجاىپوران،راجرواترزبخواندوجاىتايدبوىرنگينشوىبدهندلباسها بازهمتمامظرافتِزنانگىامراميرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 19:25

اين روزهادر من ، دخترى هست كه فرياد ميزند، دعوا ميكند ، حرفش را به كرسى مينشاند و دخترى هست كه فكر و خيال ميبافد به قدِّ چله ى زمستان - بى خبر از آمدن بهار- و دخترى هست كه تلاش ميكند ، بى وقفه تلاش ميكند دخترى كه حرف هاى ديگران برايش مهم نيست دخترى كه حرف هاى ديگران برايش مهم است دخترى كه فيلم ميبينادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 4:36

انتهايى ترين روزهاى ٩٥ براى من با شادىِ رضايت از نصميمات امسالم ميگذره... سخت بود جلوى خيلى از فكرها ايستادن و مقاومت كردن فكرهاى خودم و ديگران حالا اما وقتى ميبينم توى جمع كارىِ دوست داشتنى و مورد علاقم قرار گرفتم از ياد تمام لحظه هايى كه اشك تو چشمام حلقه زده بود خوشحال ميشم.... پ.ن: ميخونه---- ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد صالحی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 4:36

صفحه بندی