-
تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 20:03
بارانمیبارد——————- آنمردآمد ——————- آنمردباسبدآمد ——————- آنمرددرسبدامیدداشت ——————- اوامیدرادرباغچهکاشت ——————- دستِبارانمردرانوازشکرد. -درمیانسطرهایخالیاینداستان،زنیعاشقشدودرختباغچهشکوفهداد- «»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«» برداشتیآزاداز #تست_درک_معماریAdblock test (Why?)
.
-
تاریخ: 1399/12/2 ساعت: 4:56
انگار باورم نمیشه که اینجا هنوز وجود داره... اگر کسی سری به اینجا میزنه هنوز دوست دارم توی غریب آباد اینستاگرام هم ببینمش zahra.sheets یک جورهایی شبیه همینجا!
این روزهایِ در گذر
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 0:40
ایستاده به سر بریدنِ رویایم . . . اوست و آرزویی که نرسیده منم و رویایی که ندارم او و راه ِ مستقیمِ برآورده شدن منم و میدانی پر از مانع برای دویدن اویی و منی ؛ گره خورده در هم ، سر آستینِ خیالم دوخته شده به یقه ی فکرهایش ، بی ربط و با ربط ... این روزها، اینست زندگی!
تو ز جهانی رسته
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 0:40
نیایید خوب باشید ، آدم ها را سرشار از بودن خودتان کنید و بروید. . . دیواری که سالها از کنارش رد میشدید ، دل تنگتان میشود و ریشه های فرش محتاج نوازش شمایند ، که گهگاه مرتبشان میکردید و حالا نه! پ.ن: من کمی، فقط کمی بیشتر از دیوار دل دارم... پ.ن: بی تو چه کنم ای صنم ، از غمت رنگ خون دامنم
شمع ای شمع چه میخندی؟
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 0:40
دارد میریزد قطره قطره امید از دلم، دارد آب میشود یک شمع کوچک ، کنج تنهاییام بادمیوزد ، بادمیوزد ... بادمیوزد و نمیتوانم تمام قد بایستم جلوی شمعِ کوچکِ امیدم پای ِدلم لنگ است چشم ِدلم خشک است تن ِرو
به آفتاب سلامی تازه خواهم کرد
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 0:40
بادبان ها ، آویخته آردها را بیخته و الک ها را آویخته کنار هم نسل هایم ، کنار هم سن و سالهایم غریبه ام ! نه که خسته باشم ، اما باید بنشینم و نفس تازه کنم ، بعد از این سربالاییِ تند و تیز... و هزار بار ذکر بردارم که : گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی! پ.ن: برای کودکی که امسال به اول دبستان میرفت! پ.ن: میخو...
سال قحطی
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 0:40
چه میکنم این روزها؟ هر چه که هست - از کار و درس و عشق و زندگی - هر چه نگاه میکنم شبیه نیستم به قبل ، بهترم یا بد تر ...؟ نمیدانم! خوبم و به قول گلنن دویل اگر رنج دوتکه ام کرده باشد ، الان از آن وقت ه
یاد باد آنکه زما یاد نکرد
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 0:40
یک وقتی دور میشوی ، فاصله میگیری ... فاصله میگیری ...فاصله میگیری تا به سراغت بیایند و آنقدر زندگی کرده ای که بدانی ، سراغت را نمیگیرند و تو عادت میکنی به نبودشان و آنها عادت میکنند به نبودت ؛ از پیچی
تکههایم
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 0:40
بی قرارم قرارم ، حال خوبِ باباست ، که نیست ... که دردش چنگ انداخته بیخ گلوم و نمیگذارد راحت نفس بکشم... قرارم ، تولد علیرضاست که در تنهایی اش میگذرد ، که با بن تن و آنچارتد و باب اسفنجی و اوووه قطارِ
آووکادو
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 0:40
این روزها دارم تلاشی میکنم که راهی باز کنم برای ورود به شادی های مردم که شادی هاشون باکیفیت تر بشه که بشود همدیگر را سورپرایز کنند و بتونند حتی ساعتی حس کنند همدیگر را بی انتها و بی درد دوست دارند ام
كوچ
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 3:55
امروز تمام شدامروز نقطه شد بر انتهاى خطِ پر هياهوي داستانم و ...حالا سر سطرسر سطر نقطه ندارد، اما ...من كوچ كردم و رفتم ، نقطه شدم در دور دست، نقطه شدم در افق ... در ديد آنكه نشست و تماشايم كرد!نقطه شدم اين بار اول سطر و اين ؛ نقطه . نقطه . نقطه هايعنى ادامه دارد... در دايره ى قسمتما نقطه ى تسليميمل...
اون وقتِ شبى
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 3:55
تو امشب من را چه ديدى؟ پيراهن قرمز رنگى كه تا بحال نديده بودى؟ كفشهايى با پاشنه هاى بلند ...؟ يا طراوت جوانى؟ Lady in RED... هيچ لبخندم را تعبير كردن بلدى؟ ترنم موزون حزن را از چشمانم ميخوانى؟ يا حتى دست هايم، بااين رنگ ها و نگين هاى مسخره، رقص دستانم را ديدى؟ خيال نازكم را در آغوش كشيدن و نشكستن چط...
اين از قمار بين من و زندگانى ام
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 19:25
لباستاكردن،يكىازآنچيزهاييستكهاززنبودنِسالهاودهههاىقبلىدستنخوردهبهمنرسيده ،هرچقدرلباسهاراماشينتماماتوماتيكبشويدوغذاهاباموادفريزرىدرستبشوند ،بازهمشبيهمادرمادربزرگمشايد،مينشينمودانهدانهپيرهنهاتوشلوارهامراتاميكنم ،حتىاگربجاىپوران،راجرواترزبخواندوجاىتايدبوىرنگينشوىبدهندلباسها بازهمتمامظرافتِزنانگىامرامير
بامت بلند
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 4:36
اين روزهادر من ، دخترى هست كه فرياد ميزند، دعوا ميكند ، حرفش را به كرسى مينشاند و دخترى هست كه فكر و خيال ميبافد به قدِّ چله ى زمستان - بى خبر از آمدن بهار- و دخترى هست كه تلاش ميكند ، بى وقفه تلاش ميكند دخترى كه حرف هاى ديگران برايش مهم نيست دخترى كه حرف هاى ديگران برايش مهم است دخترى كه فيلم ميبين
هيما
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 4:36
انتهايى ترين روزهاى ٩٥ براى من با شادىِ رضايت از نصميمات امسالم ميگذره... سخت بود جلوى خيلى از فكرها ايستادن و مقاومت كردن فكرهاى خودم و ديگران حالا اما وقتى ميبينم توى جمع كارىِ دوست داشتنى و مورد علاقم قرار گرفتم از ياد تمام لحظه هايى كه اشك تو چشمام حلقه زده بود خوشحال ميشم.... پ.ن: ميخونه----
احوال نو
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 4:36
جادهبارونميخونه : صدام كردى ، صدام كردى، نگو نه...صدايم ميكندتمام لخظه هاى خوب سال نوتمام آرزو ها و رويا هايمتمام دغدغه هاى شيرينممن از نور و غزل زيبا شدم باز... بال باز ميكنم، من امسال پرنده ميشوم!
ابر ميبارد
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 4:36
دلم ميگيرد از تمام نداشته ها و نرسيده هايمسر بلند ميكنم و دخترك را ميبينم كه شايد اين لحظه هاى در گذرِ بيست و شش ستان ِ من روياىِ در خيال اوستشبيه همين تبليغِ احمقانه ى تلويزيون ميگويم: خدارو شكراما دلم هنوز داغدار نداشته ها و نرسيده هاستكه انسان هميشه در اذيت است...كه انسانِ خسارت ديده ى رانده شده
تولدم مبارك
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 4:36
چند ساعت ديگر٢٦ساله ميشوم و حس ميكنم بزرگ تر از قبلم انگار با تمام سلول هايم دارم بلوغ را درك ميكنم... شايد كمى دير اما عميق و دوست داشتنى... امسال آرزوهايم را به بار مينشانم! پ.ن: شعريست بس بلند، نواى قلبِ ساليانِ من پ.ن: تولدم مبارك :)
كاش-كى داورى در كار
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 4:36
روزى اگر فرزندى داشته باشم دستش را براى زندگى آنقدر باز ميگذارم كه گاهى فراموش كند جز او كس ديگرى هم در اين سياره زندگى ميكند... خيالش را تخت ميكنم از بودن و خوشبختى خودم و آنوقت هُلَش ميدهم توى زندگى! تا با كف پاهايش شن هاى ساحل و با قلب عريانش عمق زندگى را دريابد... پ.ن: از قضاوت ها خسته ام و
درياب
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 4:36
چقدر پرواز كردن سخت استوقتى بايد در انتظار بنشينى تا باد موافق بوزد... گاهى - مثل همين روزها - بايد پا روى پا بيندازم و تمرين تار كنم و منتظر باشم كه شايد آن اتفاق خوب بيفتد براى من... پ.ن: پرواز روياى دست يافتنى منست..................... پ.ن: غافل مباش ار عاقلى درياب اگر صاحب دلى باشد